ترس
.gif)
سلام كوچولوي مامان..
ديروز عصر كه دفتر بودم ساعت شش و خورده ي بود كه يهو گر گرفتم و عرق كردم ،دستام مي لرزيد داشتم از گرما ميپختم
ديگه طاقت نداشتم به مسئول دفترمون گفتم ميرم بر مي گردم آخه خانومه مسئول دفترمون دوستمه و خونشون هم كنار دفتره رفتم پيشش و يه كم استراحت كردم و غذا خوردم
تا دوباره جون گرفتم .آلوچه ي خوشگل ماماني منو كلي ترسوندي
ديگه از اين كاراي بد نكن من طاقت ندارم ....
ّ
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ترس
