ترس بزرگه بزرگ ...
![]()
عشقم سلام ...
از پنجشنبه غروب عمو محمد و خانومش سكينه و دختر عموت نرگس از شمال اومدن خونمون مهموني .ديروز باهاشون ميرفتيم خونه خاله بابا .تو راه با گوشيم صحبت مي كردم كه يهو انگار سرم گيج رفت و محكم خوردم زمين
.دست و پام زخم شد و خون اومد .بابايي كلي نگران شد.
يعني همه نگران شدن.خودم وقتي افتادم زمين به فكر خودم نبودم و فقط تو ذهنم نگران تو بودم .هر كي مي گفت خوبي مي گفتم آره ولي اصلا خوب نبودم
و كلي ترسيده بودم.ديروز تا شب كلي كمر درد داشتم و بي حس بودم .امروز هم براي اولين بار يه كوچولو بالا اوردم و اومدم سر كار .الان ميشه گفت خوبم .ماماني و ببخش كه بي دقتي كردم.خيلي ناراحت شدم .به خاطر اين كار ازت شرمندم .منو ببخش ولي دست خودم نبود.دوست دارم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ترس بزرگه بزرگ ...
