باز هم يه تاريخ به ياد موندني
.gif)
امروز همزمان با وارد شدن آلوچم به هفته ي 16 و آخرين هفته از چهار ماهگيش صبح از خوابم زدم و قبل از اينكه بيام دفتر ومشغول كار شم ،به خودم گفتم بايد برم سونو گرافي درسته كه مهدي جون شركت بودو نتونست بياد ولي مجبور شدم برم .چون ديگه طاقت نداشتم.
ساعت هفت صبح از خواب بيدار شدم و ساعت هفت و نيم راه افتادم به سمت سونو گرافي و ده دقيقه به هشت اونجا بودم .پذيرش ساعت هشت شروع مي شد و من دل تو دلم نبود.هم ذوق داشتم هم استرس داشتم خلاصه همه چي با هم قاطي شده بود .زياد تو نوبت بودن ولي تا منشي در و باز كرد منم زرنگي كردم و دفترچمو لا به لاي اونايي گذاشتم كه زود كارشون راه ميفته .
در همين حين با دوتا از ماماناي ديگه هم آشنا شدن .اون موقع من هنوز نمي دونستم توپوليه من چيه ؟ولي اون2 تا مامانا جفتشون تو 8 ماه بودنو هر دوشون صاحب يه پسر تو شكمشون بودن.خلاصه كلي حرف زديم .از حالتهام پرسيدن ....
منم گفتم .اونا هم حدس زدن كه پسره.ولي خودم هنوز به چيزي اعتراف نكردم.تا اينكه اسممو خوندن .مثانم بايد خالي مي بود .منم خاليش گذاشتم .تازه بستني و كيك
هم خوردم تا ني ني ورجه وورجه كنه .زنگ دكتر به صدا در اومد و بايد ميرفتم تو اتاق .داشتم از ذوق و فوضولي و استرس ميتركيدم .دكتر گفت دراز بكش و لباستو بده بالا.منم انجام دادمو اونم كارشو شروع كرد .راستي من فيلم ني ني مو گفتم رو دي وي دي بزنن تا يادگاري نگهش دارم و بقيه ببينن
.شما هم حتما اين كارو انجام بديد .خلاصه دستاشو نشونم داد .پاهاشو نشونم داد .منم حسابي چشامو باز كرده بودم تا قشنگتر ببينمش .سرش .ستون فقراتش.يهو گفت اينم آلته تناسليشه.بله يه پسره خوشگله.گفتم پسره .گفت بله .گفتم پس چرا من نميبينم .دكتر هم گفت قرار نيست همه رو ببيني كه .من ديدم كافيه .
خلاصه اينكه خيلي خوشحال شدم .خدا رو شكر هم مشكلي نداشتم و با يه جعبه شيريني اومدم پيش خانم تاجيك و بغلش كردم .گفتم مرسي كه هموني كه مي خواستم شد.البته صحيح و سالم .يه سري دارو هم بهم داد كه بايد مصرف كنم .موعد چكابم هم بود .اونارم مشكل نداشتم و وزن هم اضافه نكرده بودم .ولي ني ني در حال رشده و خوب رشد كرده بود .از هيجان باورم نمي شد كه پسر باشه به خانم تاجيك گفتم كه مطمين باشم پسره .گفت يه موقعي رفتي كه مطمين مطمينه ولي باز دلت مي خواد ماه بعد هم ميفرستم بري منم گفتم حتماو با كمال ميل قبول كردم .شب حتما با مهدي جون فيلمشو دوباره ميبينم هنوز به مهدي جون نگفتم كه فيلم گرفتم. فقط چون اونم داشت از فوزولي مي تركيد بهش گفتم پسره ني نيمون.خيلي خوشحالم .مامانا دعا برام يادتون نره ها.
.gif)


باز هم يه تاريخ به ياد موندني
